باشماق

باشماق

اجتماعی - انسانی
باشماق

باشماق

اجتماعی - انسانی

زن ، زندگی ، آزادی

زن 

کلاهم را این بار قاضی القضات کردم 

ببینم واقعا جایگاه زن در ایران کجاست 

والله دیدم هم کار دارند هم تحصیلات دارند هم دانشگاه نسوان دارند هم  پزشگ دارند هم خلبان دارند هم راننده ی اتوبوس دارند هم راننده ی تریلی دارند 

هم مادرند هم مدیر اند هم نماینده مجلس اند هم معاون وزیرند هم دانشمند اند هم ورزشکار مدال آور اند هم کاپیتان کشتی اند هم فنی اند هم مهندس اند هم تاجرند و هم خبرنگارند 

قبل از این اغتشاشات کم حجاب و بی حجاب کم نبود 

حالا کمی بیشتر شده ست 

آزادی 

آزادی هم که الاماشالله زیاد است بشرطی که دست خائن توش نباشد واقعا یکی بیاد آزادی را تعریف  کند ببینم معیار آزادی آنها چیه همین که این دولت نماینده ی فقط ۶۵ درصد مردم لست خودش آزادی است که ۳۵ درصد مردم اصلا دوست نداشتند رای بدهند کسی هم کاری باهاشون نداشت  

زندگی 

به نظر من این جراحی اقتصادی باعث این بلوا شد 

دو سال نبرد با کرونا ، کلی مشاغل آزاد صدمه دیدند .

این جراحی که قرار بود فقط چهار قلم کالا را پوشش بدهد رسید به تمام اقلام ، البته من آدم کم سواد هم می دانستم  وقتی قراره کارفرما  دستمزد را اضافه کند از جیبش که نمی دهد از من و شما غیر مستقیم و مستقیم  می گیرد .

باز اونایی که در آمد ثابت دارند زیاد دردشان نمی آید ده درصد درسته حقوق اضافه کردند و شصت درصد جنس گران شد 

ولی باز همین جوی باریکه می تواند با صرفه جویی و  فاکتور گرفتن از تفریحات و خوشگذرونی  تا وسط برج  کش بیاد 

و اما اگه قرار باشد نا امنی حاکم شود 

و نیروی انتظامی و بسیج و مردمی صحنه را ترک کنند 

آنوقت معلوم می شه چه دسته ای بیشتر ضرر می کنند 

قداره بند های که بازو کلفت کرده اند و تا ماتهتشان  را خال کوبیده اند مگر می گذارند  مرفهین بی درد کاخ نشین  و کوخ نشین آب خوش از گلوشون پایین برود حتی فرش زیر پایشان را هم می کشند و می برند 

و اما موضوع مرگ خانم مهسا امینی که دستاویزی شد که عقده های جمع آوری شده یهو سر باز کند 

جالب لینکه انگار  اینگونه وقایع  از پیش به برادران جلیلوند الهام شده بود آنهم با ساخت فیلم «شب، داخلی، دیوار» که یک هشدار بود چنین واقعه ای ممکن است روزی پیش بیاید حواستان جمع باشد .

که متاسفانه جمع نبود و کاری شد که حالا حالاها مردم باید  تاوانش بدهند .

فقط دعا می کنم هم اینوری ها و هم اونوری ها به خودشان بیایند که مجادله و کشتن همدیگر راهش نیست 







سرزمین ما

سال ۵۷ انقلاب شد 

اوایل سال ۵۸ کردستان ، خوزستان ، گنبد ، زابل ،شلوغ شد و جنگ داخلی شروع شد 

کودتا نوژه کشف شد 

حمله آمریکا و شکست در صحرای طبس 

 در سال ۵۹ جنگ صدام بر علیه ایران شروع شد 

سال ۶۰ بنی صدر از ریاست جمهوری بر کنار شد 

بعد از عملیات پیروزمندانه ی شکستن حصر آبادان تیمسار فلاحی و فکوری و چند نفر از فرمانده در سانحه هوایی بشهادت رسیدند 

و قیام مسلحانه مجاهدین شروع شد 

که منجر به شهادت دوازده هزار نفر شد 

سال ۶۱ در بمب گذاری جلسه حزب جمهوری اسلامی تعداد زیادی از وزرا و وکلای مجلس شهید شدند 

در شهریور رجایی و با هنر به شهادت رسیدند 

طرح ترور امام خمینی با دستگیری قطب زاده و چند نفر از نظامیان خنثی شد 

جنگ ادامه یافت بمباران تاسیسات و زیر بناهای اقتصادی شروع شد 

جنگ شهری و موشک اندازی های صدام بعد از پیروزی های ایران 

بمباران شیمیایی جبهه ها و چند شهر 

زدن چند هواپیمای شخصی و مسافربری به وسیله عراق 

از جمله هواپیمای وزیر خارجه الجزایر 

حمله آمریکا به میادین نفتی ایران 

ساقط کردن هواپیمای ایرباس ایرانی به وسیله آمریکا 

جنگ دریایی آمریکا علیه ناوشکن های ایرانی سهند و سبلان 

غرق یکی از آنها و آسیب دیگری 

دخالت آمریکا در باز پس گیری فاو  

پذیرش قطعه نامه از طرف ایران 

حمله ی مجدد عراق و تصرف قسمتی از خاک ایران که آزاد شده بود 

اعزام به جبهه ی میلیونی و عقب راندن عراقیها 

حمله منافقین برای تصرف تهران 

شکست منافقین در عملیات مرصاد 

پذیرش قطعنامه و اعلام آتش بس به وسیله ی عراق 

طرح ترور دانشمندان به وسیله عمال صهیونیستی 

حمله ی عمال صهیونیستی  به سفارت ایران و قتل عام نمایندگان ایران 

قشون کشی ایران در مرز افغانستان و احتمال جنگ 

حمله آمریکا به افغانستان و تصرف آن به وسیله آمریکا و نیروهای ناتو 

حمله ی آمریکا و ناتو به عراق به دنبال اشغال کویت 

تحریک بعضی از سیاسیون برای دخالت نیروی های ایران در جنگ به نفع صدام 

جنگ سوریه و اشغال آن کشور و عراق به دست نیروهای مرتجع منطقه و ظهور داعش

شکست داعش به کمک نیروهای ایرانی و روسی و لبنانی و فاطمین و زینبیون 

شهادت سردار سلیمانی در طرح ترور آمریکا 

تحریم های سنگین آمریکا و غرب علیه ایران 

بروز اغتشاشات سال ۷۷ و ۸۸ و ۹۲ و ۹۸ 

بروز اغتشاشات در سال ۱۴۰۱ با شعار 

زن ، زندگی ، آزادی 

بالاخره باز هم ما سرزمینی هستیم که بوده ایم و خواهیم ماند 



سرماخوردگی

الان تقریبا سه ماه است که در گیر سرماخوردگی هستم 

مثل اینکه دست بردار نیست 

عطسه آبریزش بینی سرفه 

اولش گفتیم کروناست 

دکتر رفتیم و کلی دارو داد 

کمی خوب شدم 

واکسن دوز چهارم هم زدم 

چند روز بعد دو باره مبتلا شدم 

دکتر رفتم و داروها را مصرف کردم 

کمی بهتر شدم 

سفر اربعین پیش آمد 

وقتی برگشتم حالم خوب و خوش بود 

در یخچال را باز کردم یک نعلبکی انگور سرخ دانه درشت توش بود 

برداشتم و با پنیر و نون به جای صبحانه خوردم 

دو ساعت بعدش عطسه ها شروع شد تا عصری هفده عدد عطسه زدم 

و از فردا آبریزش بینی شروع شد 

گفتم شاید ویروس در اتاق خیمه زده است 

روی بینی و دهان را بستم 

و اسپند دود کردم 

بعد اسپند 

سرفه ها شروع شد 

برای بار سوم به پزشک مراجعه کردم 

داروها تمام شد 

ولی انگار سرماخوردگی  دوباره برگشت 

و آبریزش  بینی هم شدید شد 

احساس می کنم توی مغزم خالی شده و یک احساس گنگی و سبک سری دارم 

باید فردا به یک متخصص عفونی یا ریه یا گوش و حلق بینی مراجعه کنم 

علی برکت الله 

خاطرات سفر

بالاخره همسفر دو سال پیش زنگ زد ،  فلانی با دکترم مشورت کردم voice آقای دکتر را هم گذاشته بود ، که با توجه به اینکه قلب باز عمل کرده اید و الان هم  جمعیت زیادی در حال سفر اند و گرما هم زیاد است سفر را به وقت دیگر موکول کن 

گفتم کار درستی کرده اید حفظ جان اولی است 

اخبار را هم پیگیری می کردم به این نتیجه رسیدم تنها رفتن هم خودش تجربه یی است 

روز دوشنبه  کوله را برداشتم و پر وسایل مورد نیاز کردم از خمیردندان مسواک نبات و دارچین ویتامین س (  قرص جوشان )  و قرص  سرماخوردگی  قرص آ اس آ  بیسکویت ساقه طلایی ،   ارز هم که تهیه کرده بودم . یک مقدار هم پول وطنی همراه برداشتم با یک میله دسته دار به عنوان عصا 

علی برکت الله راه افتادم 

بلیط های اتوبوس هم که زیاد بود برای شش عصر یکی تحویل گرفتم 

درست ساعت شش عصر حرکت کرد 

وسط راه  هنوز یک ساعت نرفته بودیم در یکی از همین موکب های وطنی ایستاد و گفتند آب به اندازه نیاز بردارید .

و حرکت کرد و تقریبا هیچ جایی هم نیایستاد و ساعت هفت صبح همه را در مهران پیاده کرد .  تقریبا تا مهران بیدار بودم 

تعداد زیادی اتوبوس های شهری  منتظر حمل مسافر بسمت مرز بودند 

سوار یکی از اتوبوس‌هایی که پشتش نوشته بود آزادی ، اندیشه سوار شدم 

تقریبا ده پانزده دقیقه طول کشید تا به مرز رسیدیم 

نزدیک چهل دقیقه هم راه رفتیم تا گیت های گذرنامه را رد کردیم و وارد خاک عراق شدیم 

و سوار ون های مسافر کش عراقی شده و راهی نجف شدیم 

موقع سوار شدن یک پسر ده ساله گفت حاجی اینجا بنشین اولش فکر کردم میگه جای کسی است 

ولی گفت نه بفرما بنشین 

چه پسر مودب اجتماعی و کار راه انداز بود هر دفعه که پیاده می شد می گفت حاجی چای آب چیزی اگه می خواهی برایت بیاورم 

پشت سر ما هم مادر و خاله و پسر خاله اش و پدر و خواهر کوچکش نشسته بودند 

کاملا نشان می داد خانواده ی با کلاس و اصیلی هستند 

اما خواهرش که فکر کنم سه سال داشت برادرش را اذیت می کرد و او هم بر می گشت و می گفت مامان آخه من خوابم این با لگد بهم می زند 

نزدیک نماز مغرب بود به نجف رسیدیم فوری هم عازم زیارت شدم 

نماز را با مصیبت در حیاط حرم خواندم آنقدر شلوغ بود که نشود داخل شد از طرفی بار و بندیل هم راه نمی دادند که داخل برده شود در قسمت تحویل امانات  هم باید کلی معطل می شدیم تا یکی بیاید بارش را تحویل بگیرد و یک نفر جایگزین وی بشود 

در مسیر مرز تا نجف موکب داران با خواهش و تمنا مسافراران را نگه می داشتند تا غذایی به آنها بدهند 

قصدم این بود که شب را در نجف  بخوابم 

در یکی از موکب ها هم که در اختیار ایرانی ها بود دراز کشیدم ولی سرو صدا زیاد بود مخصوصا بالای سرم چند جوان شروع کردند شیطنت که چشم غره ی من باعث شد بروند ولی خب خواب از چشمم پرید 

یکی دوساعت اینور و آنور شدم گفتم بهتر است بروم کربلا 

چون توانایی راه رفتن را در خودم سراغ نداشتم که هشتاد کیلومتر راه بروم 

با یک ون عازم کربلا شدم تقریبا دو ساعتی طول کشید 

جالب لینکه راننده های عراقی اصلا تمایلی برای دریافت کرایه بصورت ریالی نداشتند 

یک تراور ۵۰ هزار تومانی را نشان داد و گفت این یعنی دو دینار 

ده هزار تومنی هم که اصلا قبول نمی کردند 

کربلا پیاده شدم و بسمت باب القبله رفتم  که شلوغ و شلوغ بود 

وارد حرم که نمی شد شد از دور یک سلامی دادم و زیارت نامه ای خواندم و از طریق بین الحرمین بسمت حرم حضرت  ابوالفضل رفته و از دور که ضریح  را دیدم سلامی دادم تا نماز صبح تقریبا دو ساعتی مانده بود .

جمعیت آنقدر زیاد بود که جایی برای خواندن نماز پیدا نمی شد ناچار از حرم بیرون آمدم  تا در یک مسجد نماز صبح را اقامه کنم ،   روی یک سکو در  یک میدان نشسته بودم که صدای اذان از یک مسجد بگوش رسید .۸

که تقریبا سیصد متر دور تر بود 

نماز جماعت را خواندم و بعد از بیرون آمدن از مسجد حساب کتاب که کردم دیدم با توجه به این شلوغی و کمبود امکانات بهداشتی بهتر است بر گردم 

آفتاب تازه داشت می دمید که سوار ون شده بسمت مرز برگشتم 

یعنی دوشنبه از تهران حرکت کردم و پنجشنبه هم تهران بودم 

به قول دوستان شاه عبدالعظیم هم ‌اگه می خواستی بروی بیشتر طول می کشید 

شیرینکاری های قند عسل

وقتی  دست می زند ما هم باهش دست بزنیم بدش می آید 

میگه فقط من دست می زنم شما نگاه کنید 

میز عسلی را کشان کشان تا وسط  هال می کشاند 

در یخچال را باز می کند و میگه همین طور باز باشد تا وسایل اش را بیرون بریزد 

داخل کشو کابینت ها را یکی یکی و با حوصله روی زمین می ریزد 

متوسط روزی دو سه کیلومتر چهار دست و پا راه می رود 

روی صندلی می ایستد و لامپ ها را خاموش و روشن می کند 

لباس که تن آدم باشد برای بیرون رفتن دستهایش را باز می کند 

موقع غذا خوردن روی پای آدم می نشیند و شریک می شود 

بیرون که ببریمش ساکت و آرام رفت و آمد مردم و خودرو ها نگاه می کند 

وقتی بهش میگم بریم سریع بغلم می آید و تند تند با همه بای بای می کند 

وقتی بغلم می نشیند خدا را خیلی شکر می کنم که خداوند آنرا به خانواده ی ما هدیه داده است