باشماق

باشماق

اجتماعی - انسانی
باشماق

باشماق

اجتماعی - انسانی

سقف های جدا

بچه ها  سه شب میهمانم بودند 

سه شنبه آمدند و قرار بود شنبه بروند 

نوه با خاله اش حالشان خوب نبود 

خاله سرفه می زد  و نوه تب و لرز داشت 

به طوریکه ناچار شدیم به جای دریا رفتن به بیمارستان برویم و برایشان سرم وصل کنیم 

بیمارها اکثرا دچار سرفه های شدید بودند 

و گوش تا گوش قسمت اورژانس،  بیمار سرم بدست  دراز کشیده بودند 

نوه هم بد اخلاق شده بود چون دهانش افت زده بود  ، غذا هم نمی توانست بخورد 

بالاخره تصمیم گرفتند روز جمعه بر گردند 

بعداز ظهر که از بیرون اومدم جایشان خیلی خالی بود 

به خودم گفتم یک روزی همه ی ما زیر یک سقف زندگی می کردیم بچه به مدرسه می رفتند من سرکار می رفتم و بانو هم  مدرسه 

حالا سقف هامون دیگه جدا شده و هر کس مشغول زندگی خودش هست