بچه ها سه شب میهمانم بودند
سه شنبه آمدند و قرار بود شنبه بروند
نوه با خاله اش حالشان خوب نبود
خاله سرفه می زد و نوه تب و لرز داشت
به طوریکه ناچار شدیم به جای دریا رفتن به بیمارستان برویم و برایشان سرم وصل کنیم
بیمارها اکثرا دچار سرفه های شدید بودند
و گوش تا گوش قسمت اورژانس، بیمار سرم بدست دراز کشیده بودند
نوه هم بد اخلاق شده بود چون دهانش افت زده بود ، غذا هم نمی توانست بخورد
بالاخره تصمیم گرفتند روز جمعه بر گردند
بعداز ظهر که از بیرون اومدم جایشان خیلی خالی بود
به خودم گفتم یک روزی همه ی ما زیر یک سقف زندگی می کردیم بچه به مدرسه می رفتند من سرکار می رفتم و بانو هم مدرسه
حالا سقف هامون دیگه جدا شده و هر کس مشغول زندگی خودش هست