باشماق

باشماق

اجتماعی - انسانی
باشماق

باشماق

اجتماعی - انسانی

این روزها

خروش مردم ایران در یوم الله ۲۲ دیماه 

با برنامه آمدید ظروف زباله که داد می زدید مردم از آن ارتزاق می کنند را به آتش کشیدید 

فروشگاه‌های زنجیره ای را به امید ایجاد کمبود به آتش کشیدید 

وسائل نقلیه برای جابجایی مردم معمولی را نابود کردید 

کار و کاسبی مردم را خواباندید 

مردم عادی را  به چاقو قیمه قیمه کردید 

طفل معصوم سه و نیم ساله را در آغوش پدر شهید کردید 

مساجد و حسینه ها را به آتش کشیدید 

اگه مبارز هستید چرا به کاخ نشینانی که در شهرک .. زندگی می کنند و عامل اصلی فقر جامعه  هستند حمله نکردید 

نکنه جیره خوار آنها هستید 

هر چیزی که پیش بیاید 

دودش به چشم ملت هست 

میشه گفت نود درصد مخالف  اعتراضات همراه با خشونت اند 

چند در صد که دارند وظیفه شون را انجام می دهند و آن اغتشاش هدفمند است 

بقیه هم رفتار هیجانی دارند 

نهایت هر چه که به اموال آسیب بزنند مردم باید جبران کنند 

متاسفانه تصمیم گیرنده های کشور  آنگاه در خواب خرگوشی بودند 

که به این همه هشدار توجه نکرده اند 

و حالا باید نیروی انتظامی  و مردم هیجان زده تاوانش را بدهند 


این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

ماه رجب

حلول ماه رجب مبارک باد 

************

بیر یوهانسون، جامعه‌شناس سوئدی که در دانشگاه استکهلم جامعه‌شناسی تدریس می‌کرد، مقاله‌ای برای سالمندان نوشته است که در آن تجربه شخصی‌اش پس از بازنشستگی را با عنوان «ربع پایانی عمر» بازگو می‌کند:


همان‌طور که می‌دانی... زمان طوری حرکت می‌کند که گویی تو را می‌رباید، بی‌آنکه متوجه سرعت گذرش باشی...

انگار همین دیروز بود که جوان بودم و تازه زندگی را آغاز می‌کردم... ولی به طرز عجیبی احساس می‌کنم که این اتفاق مربوط به قرن‌ها پیش بوده، و از خود می‌پرسم: همه‌ی آن سال‌ها کجا رفتند؟

می‌دانم که همه‌ی آن‌ها را زندگی کرده‌ام، 

اما ناگهان متوجه شدم که اکنون پیر و در ربع پایانی زندگی‌ام هستم و این کشف مرا شگفت‌زده کرد...

همه‌ی آن سال‌ها کجا رفتند!؟ جوانی‌ام کی و کجا از من دور شد؟

در طول عمرم با سالمندان زیادی روبه‌رو شدم، اما همیشه فکر می‌کردم پیری مال دیگران است... نمی‌توانستم تصورش را بکنم...

اما حالا منهم پیر شده ام دوستانم بازنشسته شده‌اند، موهایشان سفید شده، آهسته راه می‌روند، به سختی می‌شنوند، به زحمت می‌فهمند..


امروزه برایم راه رفتن سخت شده گردش و تفریح رفتن سخت شده ..حمام کردن سخت شده است و تنبلی هم میکنم یعنی حالش را ندارم!!

من اگر خودم به‌ دلخواه نخوابم، همان‌جا که نشسته‌ام خوابم می‌برد...

در این دنیای پیری ما تجربه ها داریم و می توانیم آنرا به  جوانترها بگوییم و تعریف کنیم شاید به کارشان بیاید.. با این سن و سال اما خوب میدانم که سلامتی بهترین چیز در زندگیم است و اموال و پول و دلار نه