-
خوش تیپ ترین نوه ی دنیا
1391/12/25 12:56
-
یاد واره
1391/12/24 17:13
-
مگس
1391/12/15 17:52
این عکس جانداری که هنوز هوا گرم نشده سر و کله اش پیدا شده و بغل گوشم وز وز می کرد جالب اینجاست که خداوند ضعف بشر را در خلقت این جاندار به نمایش در آورده است که اگر تمام انسانها جمع بشوند موجودی مثل این را نمی توانند خلق کنند و اگر چیزی از آنها برباید نمی توانند باز پس گیرند
-
زیبای من است
1391/11/28 10:51
http://s2.picofile.com/file/7659202682/%D8%B9%DA%A9%D8%B30383.jpg http://s3.picofile.com/file/7659210428/%D8%B9%DA%A9%D8%B30375.jpg
-
عاشق
1391/11/23 11:16
-
خاطرات نهفته
1391/11/19 21:14
برادر حاج خانم چهار پنج ساله که بود وقتی باباش تندی می کرد می گفت بگم بگم پدرش می گفت خوب بگو مگه من چیکار می کنم بالاخره یک روز گفت بابام تریاک می کشه البته همه ی ما می دونستیم که به خاطره دیابت دکتر تجویز کرده بود که هر چند گاه بساط تریاک را بر قرار کند
-
سکوت
1391/11/19 14:23
بعضی وقتا سکوت میکنی چون اینقدر رنجیدی که نمی خوای حرفی بزنی ... بعضی وقتا سکوت میکنی چون واقعآ حرفی واسه گفتن نداری ... گاه سکوت یه اعتراضه ، گاهی هم انتظار ... اما بیشتر وقتا سکوت ... واسه اینه که هیچ کلمه ای نمی تونه غمی رو که توو وجودت داری ، توصیف کنه ..."یانا"
-
[ بدون عنوان ]
1391/11/18 19:12
ای دل من گرچه در این روزگار جامه رنگین نمی پوشی به کام باده رنگین نمی بینی به جام نقل و سبزه در میان سفره نیست جامت از آن می که می باید تهی است ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار گر نکوبی شیشه غم را به سنگ هفت رنگش میشود هفتاد رنگ سال نو...
-
تقدیم به شما
1391/11/15 16:59
می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود .* * عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد * *بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــو د ... * *بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند . * *تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند. * *تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود * *و معنای...
-
یاد
1391/11/08 16:48
ساده لباس بپوش! ساده راه برو! اما در برخورد با دیگران ساده نباش!! زیرا سادگی ات رانشانه میگیرند! برای درهم شکستن غرورت!!! حسین پناهی
-
پایان
1391/11/02 14:00
-
بهشت
1391/11/01 19:58
-
موج سوار
1391/11/01 19:58
در این زندگی وانفسا باید مثل موج سوار زندگی کرد بالا رفت و پایین آمد و بجای غصه از این بالا و پایین شدن ها از موج سواریش لدت برد
-
برداشت سوم
1391/11/01 19:57
شده ام مثل اون ماشین هایی که دزد گیر دارند از کنارم که بگذری نفسم هم به شماره می افتد
-
مردی در حباب
1391/11/01 19:57
خواستم با این حباب برم بالا بالا بالا ولی بیشتر از دو سه متر نشد حباب ترکید
-
جای خالی
1391/11/01 19:57
جای پیدا نبودنت را با خاطرات بودنت برای همیشه خالی می کنم پس منتظر نباش که دلتنگت شوم
-
غریبه
1391/10/28 14:03
-
یخ زده
1391/10/19 14:28
دستهای مرا محکم بگیر شاید یخ وجودم با دست های تب زده ی تو بار دیگر به حیات جاوید برسد
-
اسی بلاک
1391/10/19 14:28
دنیا پر از پلیدی است نه به خاطر وجود آدم های بد بلکه به خاطر سکوت آدم های خوب ناپلئون بناپارت دشمنانت را فراموش کن تنها کسی که می تواند ترا به خاک سیاه بنشاند یک دوست کاملا مورد اعتماد است
-
مدفون اشک
1391/10/19 14:26
باز هم مرا در این قطرات اشک مدفون کردی
-
و شاید
1391/10/19 14:25
کاشک کسی این اعداد را پیدا کند و من می نویسم شاید خواننده ای باشد احساس سنگینی می کند دوباره این سینه فشار داده شده ام می خوانمت انگار نوشته هایت , کلماتت, کوهی شده این گلو شاید بار دیگر تحمل نیاورد من هم دلم هوس دریا را دارد بیا دست در دست هم موج ها را مسخره ی خود کنیم به دریا بزنیم و برویم و برویم و شاید خود را گم...
-
آبستن درد
1391/10/19 14:25
دلت خیلی گرفته بغض داره خفه ات می کنه چشات خیس آبه اما هنوز منتظری که در خونتو را باز کنه بگه سلام من اومدم
-
پنهان
1391/10/19 14:25
باید نوشت باید نوشت ببین چگونه نوشتن مرا رها می کند مثل پروانه ی رها شده ی بین دو انگشت که پر می زند می دود انگار گلوله ای دنبال اوست این سینه ی تنگ دیگر گنجایش این درد را ندارد من هم می گردم بین من های گم شده تا باز پیدایت کنم شاید این بار برای همیشه با هم رها شویم
-
حباب
1391/10/19 14:25
خورشید مدت هاست دیگر طلوعی ندارد که بسوزاند این دلنوشته های توست که با آتشش می سوزاند و خاکستر می کند عشق نه درد است و نه دلتنگی و نه اندوه عشق فقط عشق است مگر می شود بوی گل یاس را تعریف کرد و هیچ کسی محصور در حباب نیست این آستین پاک شده ی از اشک نوشته های توست مدت ها بود که گم کرده بودم که چه بنویسم و چه بخوانم شاید...
-
باد نوشته
1391/10/19 14:24
" عشق زائیده خیال است ولی نه تنهایی " روزها به پایانش همیشه خواهد رسید اما کاشک هرگز پایانی نداشت این جا لبریز است از خاطره من هرگز هوس مردن برای همه بسرم نیست نوشتن شده است جزئی از وجودم می نویسم و به باد می سپو پرم من هم در های را بیاد تو می کوبم می کوبم شاید که این در در خانه ی تو باشد
-
طعم گس
1391/10/19 14:24
من در آن ناکجا آبادی نقس می کشم که ابتدای و انتهای آن صفر است گفتی که گزیه کردن نه از روی ضعف که از روی طولانی استقامت است من می گویم که اشک هایم نه از این است و نه از آن آیا گریه ی شوق را دیده ای ؟ هنوز گرمای دستت گواه است بر داشتن توان پس بی جهت از ناتوانیت نگو که من مزه ی ترس را بار ها چشیده ام من می فرستم می فرستم...
-
نوشته ای بر خاک
1391/10/19 14:24
کنار دیوار خانه ات همانجایی که خرابه ای است می نشینم نه ساعت ها بلکه روزها و شب ها تا بار دیگر بیرون بیایی پس من در عهدم وفادارم تو هم وفادار باش و سخن از عشق بگو نه از رفتن ها
-
دویدن
1391/10/19 14:24
این بار دویدم دویدم نفس زنان تا برسم قبل از این که دو باره در بسته شود رسیدم ولی حرفی که آماده کرده بودم که به تو بزنم از شوق رسیدن فراموش شد تنها به یک جمله اکتفا کردم آنجا چه خبر است ؟ میشه به من هم بگید
-
سفره ی پهن
1391/10/19 14:23
مدتی هاس که این سفره ی پهن میهمانی ندارد نکند که تو میهمان این سفره همسفر دیگری یافته ای
-
جا مانده
1391/10/19 14:23
باز هم جا مانده ام از کاروان عشق نمیدانم کی آمدی که باز هم ندیدمت شاید وردی خوانده ای برای ندیدنت خوب است که این کتاب هنوز باز است برای نوشتن خاطرات سیاه و سفید تا تو نخوانی و سر به هوا بگذری