من در آن ناکجا آبادی نقس می کشم که ابتدای و انتهای آن صفر است گفتی که گزیه کردن نه از روی ضعف که از روی طولانی استقامت است من می گویم که اشک هایم نه از این است و نه از آن آیا گریه ی شوق را دیده ای ؟ هنوز گرمای دستت گواه است بر داشتن توان پس بی جهت از ناتوانیت نگو که من مزه ی ترس را بار ها چشیده ام من می فرستم می فرستم اما سکوتت را دوست دارم من هم نگران بادم که پیام آور همیشه گی بوی تست که ناگاه پشیمان از وزیدن شود من هم هوس رفتن دارم نه از خودم بلکه بسوی تو گفته بودی نقره داغ می دانی چیست ؟ می داتم وقتی که بارها و بارها طعمش را چشیده ام