باشماق

باشماق

اجتماعی - انسانی
باشماق

باشماق

اجتماعی - انسانی

طعم گس

من در آن ناکجا آبادی نقس می کشم که ابتدای و انتهای آن صفر است گفتی که گزیه کردن نه از روی ضعف که از روی طولانی استقامت است من می گویم که اشک هایم نه از این است و نه از آن آیا گریه ی شوق را دیده ای ؟ هنوز گرمای دستت گواه است بر داشتن توان پس بی جهت از ناتوانیت نگو که من مزه ی ترس را بار ها چشیده ام من می فرستم می فرستم اما سکوتت را دوست دارم من هم نگران بادم که پیام آور همیشه گی بوی تست که ناگاه پشیمان از وزیدن شود من هم هوس رفتن دارم نه از خودم بلکه بسوی تو گفته بودی نقره داغ می دانی چیست ؟ می داتم وقتی که بارها و بارها طعمش را چشیده ام

نوشته ای بر خاک

کنار دیوار خانه ات همانجایی که خرابه ای است می نشینم نه ساعت ها بلکه روزها و شب ها تا بار دیگر بیرون بیایی پس من در عهدم وفادارم تو هم وفادار باش و سخن از عشق بگو نه از رفتن ها

دویدن

این بار دویدم دویدم نفس زنان تا برسم قبل از این که دو باره در بسته شود رسیدم ولی حرفی که آماده کرده بودم که به تو بزنم از شوق رسیدن فراموش شد تنها به یک جمله اکتفا کردم آنجا چه خبر است ؟ میشه به من هم بگید

سفره ی پهن

مدتی هاس که این سفره ی پهن میهمانی ندارد نکند که تو میهمان این سفره همسفر دیگری یافته ای

جا مانده

باز هم جا مانده ام از کاروان عشق نمیدانم کی آمدی که باز هم ندیدمت شاید وردی خوانده ای برای ندیدنت خوب است که این کتاب هنوز باز است برای نوشتن خاطرات سیاه و سفید تا تو نخوانی و سر به هوا بگذری