بعد بازگشت تا ساعت یک و نیم شب ما را بیدار نگه داشت و گزارش سفرش را به ده ملا حسن می داد
از اولش هم می دونستم این سفر تنها برایش سخته ولی خب خیلی اصرار می کرد که حتما برود
به قول معنی از ( ب ) بسم الله شروع کرد
از اینجا که راه افتادم همراهم زنگ زد گفت فلانی اون ساک مشکی بغل دست اون ساک قرمزه را با مقداری اثاثیه سفر برام بیاور
من هم یک کیف مشکی توی اتاقش دیدم آن وسایلی را که گفته بود را بزور توش جا دادم وسایل خودم هم توی یک کیف دیگه گذاشتم با مقداری خوراکی که برای مسافرت چند روزه که آماده کرده بودم با مترو بسمت ترمینال شرق حرکت کردم سئوال کردم برای ترمینال شرق کدوم ایستگاه باید پیاده شد گفتند تهرانپارس
به ایستگاه که رسیدم باید ادامه ی مسیر را با تاکسی می رفتم به راننده گفتم می خوام ترمینال شرق برم گفت صد قدم مونده به ترمینال پیاده ات می کنم
صد قدم که شد کلی راه از این خیابون به اون خیابون پرسان پرسان با این دو تا کیف سنگین هن هن کنان به پل عابر پیاده رسیدم که روی اتوبان زده شده بود و پله ها را یکی یکی طی کردم که ساک وسایلم یک بندش برید بند دیگرش را به دوش انداختم هنوز چهار قدم بر نداشته بودم اون یکی هم برید
ساک بدون دسته را به زحمت تا ترمینال کشوندم و سراغ شرکتی که بلیط را تلفنی رزرو کرده بودم را گرفتم و بعد تهیه بلیط
منتظر هم سفرم شدم تا کم کم سر و کله اش پیدا شد
طبق برنامه ریزی هایی که تلفنی با اکرم خانم کرده بودم قرار بود که یکشنبه صبح زود اونجا باشیم و ملا را ببینیم بعدش هم یک سفر به مشهد داشته باشیم و شبانه هم به تهران بر گردیم
همسفرم گفت این چیه آورده ای این که کیف لب تاپ است .
زنگ زدم گفتم این همسفرت ماشین اش را کجا گذاشته گفت مترو گفتم خوب نمی شود که ماشین تو خیابون ول بمونه اولش گفت عیب نداره همانجا بمونه ولی خب کلید زاپاس رو میز است
حالا حساب کنید ماشینی که دزدگیر دارد و کنترلش را با خود برده باشند را چطوری ما می توانیم جا به جا کنیم که خودش یک مصیبت بود
ادامه دارد
اون قدیم قدیما مردم ماهی یک مرتبه حمام می رفتند اونم از نوع عمومی اش و کیسه و لیف و صابون که با باد پر می شد به صورت نواخته می شد هم چشم ها را می شست هم داخل دماغ و دهن می رفت
یادمه تا دو هفته هر کی کف را خورده بود آروغ می زد بوی صابون را حس می کرد بعدش هم مشت و مال چی ها حسابی آدم را سر حال می آوردند

کلاس یازده بودم معلمی داشتیم به نام آقای ه که جبر و مثلثات تدریس می کرد
موهای پر پشت و سیاه و سفیدی داشت پشت سرش یک ردیف مو بود که رنگش با بقیه فرق داشت تقریبا حنایی بود
خوب که به اون قسمت اگه توجه می شد انگار نوشته شده بود X و Y 
اون زمان ما به وای ایگرگ می گفتیم ولی حالا نمیدونم چی میگن
این معلم ما یک عادت عجیبی داشت یک مرتبه می ایستاد و چشمانش را کاملا باز می کرد و یک لحظه سکوت می کرد
خوب ما هم که از این حالت خنده ام می گرفت و ریز می خندیدم
یک بار گفت ها به چی می خندی عکس خودت را توی آینه دیده ای 
جدا از این مسئله خیلی جویده جویده درس می داد به طوریکه من واقعا نمی فهمیدم چی می گوید




