مدرسه های اون زمان دو تایمه بودند ساعت هشت صبح زنگ را می زند تا ساعت یازده و نیم
ساعت یازده و نیم تعطیل می شدیم می رفتیم برای ناهار بعد از ظهر هم کلاس ها از ساعت دو شروع می شد و ساعت چهارو نیم هم زنگ خونه را می زدند
تعداد کلاس اولی ها چون زیاد بودند اومدند ما را به دو دسته صبح و بعد از ظهری تقسیم کردند ما هم شدیم جزء دسته ی صبحی ها
پدر من چون جزء اعضای انجمن خونه و مدرسه بود از نفوذش استفاده کرد و یک نامه برای مدیر مدرسه نوشت حالا چی نوشت را من نمی دونم
ولی قرار شد که من هم صبح مدرسه بروم و هم بعد از ظهر یعنی از ساعت هشت صبح کلاس می رفتیم تا دوازده دو باره از ساعت دو این بار تا ساعت پنج بعد از ظهر ( دانشجوی پرشگی هم الان اینقدر کلاس ندارد )
بعد یک مدت نیمکت ها را کم کردند و برای شیفت بعد از ظهر جا برای نشستن من نبود
معلم صدام کرد و گفت می بینی که جا برای نشستن نداری به پدرت بگو فقط صبح ها می توانی به مدرسه بیایی
شب به پدرم گفتم گفت عیب ندارد یک جعبه ی میوه به دستم داد و گفت بعد از ظهر ها روی این جعبه بنشین
هیچ وقت هم از مرحوم پدرم سئوال نکردم چرا اینقدر اصرار داشت که من دو نوبته مدرسه برم
فکر کنم یک سه چهار ماهی اینطوری مدرسه رفتم تا اینکه به علت بارش برف فراوان و احتمال خراب شدن یک مدرسه نزدیک مدرسه ما دانش آموزان آن مدرسه را به مدرسه ی ما منتقل کردند و کل مدرسه یک نوبته شد و من از این جعبه نشینی آسوده شدم
![]()
معلم کلاس اولی مون آقای ناظری بود
هفت هشت روزی بود مدرسه باز شده بود که آقای معلم رونویسی سر کلاسی داد من هم با ذوق و شوق تمام رونویسی را از کتاب فارسی و حساب هم تا عدد ده به ما آموزش داده بودند را نوشتم و با غرور به معلم نشون دادم او هم دو تا صفر خیلی برزگ با مداد قرمز در دفترم قرار داد و یک چیزهایی هم گفت که نفهمیدم
هنوز هم واقعا نمی دونم چرا آن دو صفر را گرفتم با توجه به اینکه هم مادرم به ما آموزش می داد و هم سال قبل کودکستان می رفتم نباید قاعدتا اشتباهی می داشتم
هنوز بعد پنجاه و چند سال این معما برایم حل نشده چرا صفر گرفتم
مهر که نزدیک می شه ما را می کشونه بیاد اون مدارسی که ما توش درس می خوندیم
درس خوندن اون زمان را با حالا که مقایسه می کنم اینگاری مدرسه ما مربوط می شد به عهد عتیق
بچه های الان با سرویس می رن با سرویس میان بابا یا مامانی برایشون میوه می گذارن تر و خشک شون می کنن
لباس های تمیز تنشون می کنن و خلاصه با هزار سلام و صلوات راهی مدرسه می شن
اولیاء مدرسه هم با کیک و آبمیوه به استقبال بچه ها می یان
خاطرات مدرسه قسمت اول
روز اول باز شدن مدرسه حیاط مدرسه پر از دانش آموزان شکل وا شکل بود چیزی که در همه ی ما مشترک بود کت و شلوار طوسی رنگ و یقه سفید پلاستیکی که زبری آن گردن را آزار می داد و سر های با شماره دو زده شده
وسط حیاط یک میله ی درازی بود که ته آن پرچم سه رنگ آویزون شده بود و دو تا میله و یک تور والیبال و یک طناب گره زده تنها وسایل ورزشی ما بود
زنگ ورود به کلاس را زدند و آقایی پشت بلندگو که فقط صدای خش خش می داد شروع به سخنرانی کرد و یک ربع ساعتی ما را معطل کرد و بعد کلاس بندی شروع شد ما کلاس اولی ها را در طبقه ی اول جا دادند
کلاس شامل تعدادی نیمکت که درست روبروی تخته سیاه قرار گرفته بود و یک سری نیمکت هم به صورت عمود بر تخته سیاه قرار داشت به طوری که دانش آموز برای دیدن تخته سیاه باید هی سر را بسمت چپ می چرخوند
روی هر نیمکت هم چهار تا محصل نشسته بودند
زنگ تفریح را که می زند هجوم بچه ها برای رسیدن به توالت و آبخوری شروع می شد که معمولا آنقدر هجوم وسیع بود که به ما بچه های ریزه میزه کلاس اولی نوبت نمی رسید
من هم به قول امروزی ها فکر کنم که بچه ی پیش فعالی بودم چون هر چی که ناظم مدرسه پشت بلندگو جیغ و داد می کرد نفهمیدم چی می گه شاید به خاطر نویز شدید بلندگو بود ولی بقیه متوجه می شدند مثلا گفته بود چون حیاط مدرسه کوچک است بچه ها دنبال هم ندوند ولی من می دویدم و ناظم می گفت آخه چند بار پشت بلندگو بگم بگیر دستت را و با ترکه کف دستم می زد و من هم از ترس بعضی وقت ها شلوارم را خیس می کردم ولی نمی دونستم چرا کتک می خوردم
هر چی اکرم خانم اصرار کرد که بتواند میهمان هایش را راه بیاندازد ولی مانع می شد
از اون جمع یک خانواده که در سفر قبلی با هاشون آشنا شده بودیم هم حضور داشتند از خانمی که برای کار شوهرش اومده بود سئوال کردم شوهرت کار پیدا کرد گفت : آری دو سه روز بعد دیدار حاجی کار پیدا کرد
از حال زن برادرش پرسیدم که دچار سقط جنین پی در پی بود جواب داد ظاهرا الان بار دار است
به اکرم خانم گفتم خانوم تو که نمی توانی ما را راه بیاندازی من می خواهم امشب خونه غلام بروم تا فردا غلام ما را راه بیاندازد
اکرم خانم کلی ناراحت شد که این همه من به شما خدمت کرده ام حالا می خواهید بروید باید کرایه خود را هم به من هم به غلام بپردازید
گفتم اکرم خانم قربونت هوا گرمه همه ی ما مریض شده ایم تو هم که کاری ازت بر نمیاد شب هم که قرار نیست اینجا بخوابیم
پس چه پولی باید به شما بدهیم
اکرم خانم ناراحت رفت تا با غلام صحبت کند ظاهرا راضی شد که صد تومان به ولی بدهد بعد ساعتی برگشت گفت دست علی می دهم که فردا شما ها را راه بیاندازم
شب در حیاط خوابیدیم هر جایی که از دست و پا بیرون مونده بود طعمه ی پشه ها شده بود تازه چشمم گرم شده بود که صدای پچ پچ شیندم فکر کردم صدای اجنه است از لای چادر نگاه کردم دیدم یکی از خانم ها هست که دارد دعا می خواند
وقتی دید بیدارم گفت : خوابم نمی بره اعصابم بهم ریخته دارم دعا می کنم که ایشاالله فردا کارمون راه بیفته
ساعت چهار صبح رفتیم اکرم خانم را صدا کردیم با صدای خواب آلود جواب داد بله
گفتیم اکرم خانم بلند شو ساعت چهار است دست علی داده ای
بیدار شد و همه ما پشت در خونه ی ملا صف کشیدیم
بالاخره در باز شد دسته های شش نفری برای دیدار حاجی راهی اتاقش شدیم
گروه ما یک دختر و پدر یک دانشجو پسر و من و یک خانم که متاهل بود ( یکی از هم اتاقی ها ازش سئوال کرد تو که هم شوهر داری هم بچه پس دیگه برای چی اومده ای گفت کاشک شوهر نمی کردم یک سال بعد ازدواج دیگه شوهرم سراغم نیومد تازه فهمیدم من زن دوم او هستم ) و یک آقا
وقتی وارد اتاق شدیم ملا رو کرد به دختر و پدر که شما برای کارتون اومده اید بعد از پدر کلی تعریف کرد که اگه هفت نفر مثل تو در ایران بودند امام زمان ظهور می کرد
رو به دختر کرد و گفت تو برای بخت گشایی اومده ای یک پسر را دوست داری با هم رابطه دارید مثل بوس و ......
رو به زن متاهل کرد و گفت تو خیلی خری خیلی خری آخه این شوهره که تو داری او بجز تو سه چهار تا دیگه زن هم داره
رو به پسر دانشجو که داشت خودش را نزدیک می کرد کرد گفت جلو نیا ازت خوشم نمیاد تو ..... هستی
بعد رو به آن مرد کرد گفت تو ماشینت گم شده این عکس ها را نگاه کن مرد یک سری عکس را نگاه کرد و ملا گفت این عکس دزد ماشین شما س و آدرس را کامل به ایشان داد و سفارش کرد که خودش تکی نرود وگرنه صدمه می بیند
بعد برای هر کدوم یک دعای جدا گانه داد و دستور العمل خاصی برای هر کدوم و بعد خدا حافظی هر کسی راهی شهر خودش شد
مسیر را شبانه طی کردیم و اتوبوس مقابل ده ملا حسن ما را پیاده کرد آنور جاده با یک پراید خودمون را جلو خونه ی ملا حسن رسوندیم و به خونه ی اکرم خانم رفته درون اون زیر زمین خزیدیم و منتظر اکرم خانوم شدیم به جز ما سه چهار خانواده دیگر هم منتظر بودند وقتی اکرم خانم را دیدم یک حال و احوالپرسی درست حسابی کردیم
اکرم خانم گفت : ملا مهمان داره فعلا کسی را نمی پذیرد ( معمولا مقامات دولتی و یا نیروی انتظامی هستند )
به هر حال پول ها را آماده کردیم پنجاه تومان سهم اکرم خانم و صد تومان سهم زن ملا است که برای دیدن ملا دریافت می کنند
دو سه ساعت طول کشید تا میهمان های ملا رفتند
غلام هماهنگ کننده دیدار با ملا که معمولا از طریق خونه ی او و از طریق دیوار مردم می توانند به دیدار ملا بروند به اکرم خانم می گوید ولی ( پسر ملا ) کسی که ساکن بجنورد است و هر از گاه پیدایش می شود و دو سه روز در ملا حسن می ماند و بعد کلی جمع آوری پول دو باره به بجنورد می رود ظاهرا هر وقت اونجا پیداش می شود درد سر برای مردم درست می کند
غلام می گوید (ولی ) گفته سهم دو تا از میهمان های اکرم خانم را باید به من بدهید اما من به ولی گفته ام که اکرم خانوم میهمان ندارد که صد تومان بی خود به این مردیکه مفت خور ندهیم
ساعت یازده صبح یک گروه شش نفری تشکیل شد ( برای ملاقات باید شش نفر شد ) و از طریق دیوار خونه ی غلام راهی منزل ملا شدیم اینجا غلام یک سوتی می دهد و ولی می فهمد که میهمان ها مربوط به اکرم خانوم هستند و مانع دیدار اون ها با ملا می شود و پول هایشون را هم پس می دهد
اکرم خانوم هم برای دیدار یکی از بستگانش به بجنورد می رود
غلام میهمان های خودش را راه می اندازد و لی هم مردم را از درب اصلی با دریافت سیصد چهارصد هزار تومن راه می اندازد هر چی غلام اصرار می کند که میهمان های اکرم خانم هم اجازه پیدا کنند نمی گذارد
هوا هم بشدت گرم است و در اون زیر زمین یک پنکه فقط وجود دارد که ثابت فقط یک نقطه را باد می زند که ده دوازده نفر صورت هامون را به سمت باد گرفته بودیم تا خنک شویم اعصاب ها بهم ریخته بود مخصوصا مایی که شب هم درست نخوابیده بودیم
( ادامه دارد )