باشماق

باشماق

اجتماعی - انسانی
باشماق

باشماق

اجتماعی - انسانی

زنگ مدرسه

بیاد زنگ مدرسه 

و شعر بیاد مانده ی آن 

زنگ مدرسه 

بابا می زنه 

ننه می رقصه 

اول مهر مرا بیاد اولین روز مدرسه ی دبستان بدر می برد 

ناظم مدرسه و آن بلندگوی مسخره اش 

سر های تراشیده و کت و شلوار طوسی سیرش 

یقه ی سفید پلاستیکی چسبانده شده به کت 

و از همه بد تر تابلوی که  در سمت چپ کت دوخته شده بود 

دبستان بدر 

و یک عدد 

و زور گویی پدر که تو هم باید صبح کلاس بروی و هم بعدازظهر 

مدلرس اون زمان دو وقته بود صبح ساعت هشت تا  یازده و نیم 

بعداز ظهر دو تا چهار و نیم 

فقط کلاس اولی ها بودند که بعدلزظهر یک گروه دیگر سر کلاس می آمدند 

پدر زیر بار این قانون نرفت 

نامه به مدیر نوشت که پسرم باید بعداز ظهر هم در کلاس باشد 

بعداز ظهر نیمکت ها را تقسیم کردند 

جا برای نشستن من نبود 

گفتند می توانی بایستی و ایستاده از کلاس استفاده کنی 

به پدر گفتم 

از لای وسایل یک جعبه ی جوبی در آورد و گفت این هم نیمکت !

صبح ها روی میز و نیمکت درس می خواندم 

و بعدازظهر روی آن جعبه 

این موضوع ادامه داشت 

تا دستور آمد بعدازظهر ها مدرسه در اختیار مدرسه ی دیگر باشد که احترام تخریب داشت 

و جعبه نشینی ما هم خاتمه یافت 


قمپز

 یکی از  اقوام ساکن امریکاست 

در  دوران جنگ بعد اتمام سربازی به آلمان رفت و‌چهار سالی اونجا اطراق کرد 

از قضا با یک دختر خانم خارجیکی در آلمان رفیق شد که اصالتا امریکایی بود 

کارشان به ازدواج کشید و بعد هم به امریکا مهاجرت کردند .

زندگی به خوبی و خوشی می گذاشت 

که یک بار سر مال دنیا بحث شان می شود 

این فامیل ما قنپز در می کنه 

میگه فردا دست بچه ام را می گیرم می رم ایران 

خودش بعد ها تعریف کرد 

نصف شب از خواب بیدار شدم 

دیدم  جا  تر هست و بچه نیس 

آب شدن رفتن زمین 

خلاصه هر جا سر زدیم دست خالی برگشتیم 

بعد یک مدت یک ورقه از دادگاه آمد همراه با تقاضای طلاق 

هر چی به دادگاه گفتیم بابا این فقط یک قمپز بود که مردای ایرانی در می کنند 

هیچکس قبول نکرد 

یک قمپز همان ده دوازده سال از دیدن بچه محروم شدن همان 

البته ماه به  ماه هم هزینه ی نگه داری بچه ازم کم می شد 

این برلم تجربه شد که دیگه قمپز توی ولایت غریب در نکنم که عوارض دارد 


گل

کاملترین گالری عکس گل رز زیبا | رز قرمز, آبی, سفید, سبز, صورتی عاشقانه

دنیا داره همین طوری می گذرد 

دلمان خوش بود شاید امسال توفیق راهپیمایی اربعین را پیدا کنیم 

ولی سفر ها داره دیگه لاکچری می شود و امکان اش دیگه نیست 

خواب

خواب دیدم 

من به اتفاق سه نفر از همکاران قدیمی بازنشسته در محلی کار می کنیم 

رئیس ما هم همان رئیس سریال برره ی مهران مدیری بود 

چهار نفری مون را جمع کرد 

و گفت سرود شاهنشاهی بخوانید 

هر کس قسمتی خوند بعد از سمت راست مدیر به سمت چپ مدیر رفت 

من گفتم سرود را کامل بلد نیستم 

گفت پس شما دیگه نیایید 

گفتم یعنی از فردا دیگه سر کار نیایم ؟

گفت آری 

ظاهرا کاهش نیرو داشتند 

گفتم کاش زود تر می گفتید تا با خودم ماشین می آوردم و وسایل ام را می بردم 

گفت برایت آژانس می گیریم 

در کمد وسایل را که باز کردم دو دست کت و شلوار و کلی وسایل درونش بود 

یکی از آن همکاران کمک کرد ولی گفت چه عجله ای داری 

فردا ماشین را بیاور و همه را با خود ببر 

همین طور که وسایل  جمع جور می کردم به خوپم گفتم اگه صدقه ماه صفر را می دادم این طور نمی شد .

بیدار شدم 

ساعت را نگاه کردم چهار صبح بود 


این هم گذشت

پدر خدا بیامرزم وقتی بیمار بود 

سه پسر از چهار پسرش مرتبا گرداگردش می چرخیدتد 

از پزشگ بگیر تا راننده ی شخصی که او را برای ادامه شیمی درمانی می برند و می آوردند 

همه دربست در اختیارش بودند 

مادر که زمین خورد و پایش شکست 

برای درمان معطل نماید 

یک پزشگ مرتبا یک مسافت ده پانزده کیلومتری را طی می کرد تا او را معاینه کند و از پیش رفت بهبودی اش مطلع شود

عمو که کلیه هایش را از دست داده بود دو پسرش او را به کول می گرفتند و چهار طبقه او را حمل می کردند 

حال اگه خدای ناکرده ما بیمار شویم 

پسر که رفت 

داماد که یکی اش کور می کند و شفا نمی دهد

آن یکی هم آنقدر گرفتار کسب و کار است 

که تهیه ی یک لیوان آب هم برای ما برایش مشکل است 

فکر کنم با این اوصاف باید خود را آماده ی مهد کهنسالان کنیم 

****

روز شنبه که میهمان ما بودند 

موقع خدا حافظی کلی گریه کرد 

ولی برای من خیلی عادی بود 

انگار نه انگار که حداقل تا یک سال آنها را نخواهیم دید .